فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

317

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

الحُبَاب - [ حبّ ] : محبت و دوستى ، محبوب ، - ( ح ) : مار ؛ « أُمُّ حُباب » : دنيا . الحَبَاب - [ حبّ ] : حباب روى آب يا شراب . الحَبَّاب - [ حبّ ] : سازنده‌ى خم آب يا سبوى كلان . اين واژه جمع ( حَبَّة ) به معناى كوزه‌ى بزرگ يا خم آب است . الحُبَابة - ج حُبَاب [ حبّ ] ( ح ) : حشره‌ايست به رنگ سياه كه در آب زندگى مىكند . الحُبَاحِب - أو أُم حُبَاحِب [ حبحب ] ( ح ) : مگس رنگارنگ و شب تاب ؛ « نار الحُبَاحِب » : آتش كم نور و ضعيف . اين تعبير را در مثل زدن به ضعف و ناتوانى به كار مىبرند . الحَبَّار - ( ح ) : جانورى است از تيره‌ى نرمتنان و اندام آن بيضوى است كه بر روى پوستش صدفى دارد . اين جانور مايعى سياهرنگ از خود خارج مىكند كه در رنگ آميزى و ساختن مركب سياه به كار مىرود . الحُبَارَى - ج حُبَارَيَات ( ح ) : پرنده‌ايست بزرگتر و گردن درازتر از مرغ خانگى و ضرب المثل حماقت و نادانى است ؛ « ابْله من الحُبَارَى » : از حبارى ابله‌تر است زيرا اين پرنده لانه‌ى خود را گم مىكند و بر روى تخمهاى غير از خود مىنشيند . الحُبَاط - گونه‌اى بيمارى است كه در شكم شتر و بر اثر انتفاخ از خوردن شبدر وحشى پديد مىآيد . الحِبَاك - ج حُبُك : بند شلوار ، آغلى كه از نى درست كنند و آن را به زمين بندند ، راه در رمل و شنزار و مانند آن . الحَبَّال - سازنده‌ى طناب و ريسمان يا فروشنده‌ى آن . الحِبَالة - ج حَبَائِل : دام كه براى شكار نصب كنند . حَبُبَ - - حُبّاً و حِبّاً [ حبّ ] إليه : دوست و محبوب او شد . حَبَّبَ - تَحْبِيباً [ حبّ ] هُ إليَّ : او را محبوب من ساخت ؛ « حَبَّبَني ايّاه » : مرا محبوب او كرد ، - الزرْعُ : كِشت دانه‌دار شد . الحَبَب - [ حبّ ] : دندانهاى مرتب و منظَّم ، حباب روى آب يا شراب ؛ « حَبَبُ الماء او الرّمل » : بيشترين آب يا رمل الحِبَب - [ حبّ ] : « حِبَبُ الماء أو الرملِ » : بيشترين آب يا رمل و شن . الحُبَّة - ج حُبَب : دانه‌هاى ريز كه در داخل برخى از ميوه‌ها موجود است مانند دانه‌هاى حبه‌ى انگور يا سيب . الحَبَّة - ج حَبَّات : واحد ( الحَبّ ) است ، وزن دو دانه جو ، يك ششم از يك دهم دينار ؛ « حَبَّةُ العَيْنِ » : مردمك چشم ؛ « حَبَّةُ القَلْبِ » : محبوب ، عزيز ، گرامى ؛ « الحَبَّة السّوداء » ( ن ) : شونيز كه به ( حَبَّة البَرَكَة ) نيز معروف است ؛ « الحَبَّة الخَضْراء » ( ن ) : بادام كوهى الحَبْحَاب - ج حَبَاحِب [ حبحب ] : كوتاه قامت ، بدخوى ، بد اخلاق . حَبْحَبَ - حَبْحَبَةً الماءُ : آب كمى روان شد ، - تِ النّارُ : آتش روشن شد ؛ - العُنقودَ عند العَامَّة : و در زبان متداول به معناى انگور را دانه دانه برداشت . حَبَّذَ - تَحْبِيذاً [ حبذ ] هُ : به او ( حَبَّذا ) : چه بسيار خوبى گفت . حَبَّذا - اين واژه تركيبى است از فعل ( حَبَّ ) و ( ذا ) ى اسم اشاره و از افعال مدح و ستايش است كه همواره شكل خود را به همين گونه حفظ مىكند و اعراب آن چنين است : ( حَبَّ ) : فعل ماضى . ( ذا ) اسم اشاره و فاعل . و جمله‌ى فعل و فاعل خبر مقدم است براى مبتداى مؤخر كه اسم يا ضمير بعد از آن است مانند ( حَبَّذا الرَّجُلُ ) ؛ « يا حَبَّذَا » : اگر آن كار ممكن بود « حَبَّذا لَو » : اى كاش . حَبَرَ - - حَبْراً و حَبْرَةً هُ : او را خورسند و شادمان كرد ، - حَبراً الشيءَ : آن چيز را آرايش و زيبا كرد . حَبِرَ - - حُبُوراً و حَبَراً : خوشحال شد ، - حَبْراً ت الأَرضُ : گياه و سبزه‌ى زمين فراوان شد . حَبَّرَ - تَحْبِيراً الكلامَ أو الخطَّ أو الشَّعْرَ : سخن يا خط يا شعر را نيكو و زيبا كرد ، - الورقَ : روى برگ كاغذ نوشت ، - القَلَمَ : قلم را پر از جوهر يا مركب كرد ، - الدوَاةَ : در دوات مركب ريخت . الحَبْر - ج أَحْبَار و حُبُور : خورسندى و روزى فراخ ، دانشمند نيكوكار ، رهبر مذهبى ، رئيس كاهنان يهود ؛ « الحَبْرُ الأَعْظَم » : پاپ بزرگ مسيحيان . الحِبْر - ج أَحْبَار و حُبُور : مترادف ( الحَبْر ) ، - ج حُبُور : مركب يا جوهر نوشتن ؛ - « قَلَمُ الْحِبْر » : خودنويس ، قلم مركب ؛ - « حِبْرٌ على وَرَق » : نوشته‌ى بى اثر ، آنچه كه به نتيجه نرسد ، زيبائى ؛ - « فلانٌ حَسَنُ الحِبْرِ و السِّبْر » : فلانى زيبا و خوش اندام است ، نشان ، اثر . الحَبِر - پارچه‌اى نرم و نگارين ، جامه‌ى نو و نرم . الحَبْرَة - شادمانى ، نعمت ، هر آواز زيبائى الحَبَرَة - ج حَبَرَات و حِبَر : روپوش يا مانتوى مشكى كه زنان با حجاب خارج از خانه در بر مىكنند . الحِبَرَة - ج حِبَرَات و حِبَر : مترادف ( الحَبَرَة ) است . الحُبْرُور - ج حَبَارِير ( ح ) : جوجه‌ى مرغ ( حُبارى ) . الحَبْرِيَّة - مقام و منصب أُسقُفِ مسيحيان است . الحِبْرِير - ج حَبَارِير ( ح ) : جوجه مرغ ( حُبارى ) . حَبَسَ - - حَبْساً و مَحْبَساً هُ : او را زندانى كرد ، - هُ عَنِ الشيء : او را از آن چيز بازداشت ، - عليه أَنْفاسَهُ : بر او سخت گرفت ، - الشيءَ : آن چيز را ضبط كرد ، - الشيءَ بالشيءِ : آن چيز را با چيزى پنهان كرد ، - المالَ على كذا : مال را بر چيزى وقف كرد . حَبَّسَ - تَحْبِيساً المالَ : مال را در راه خدا وقف كرد .